
ناگهان منور آسمان را روشن کرد و فرمانده فریاد زد: دراز بکشید! تیرها درست از بالای سرمان میگذشتند. صورت به خاک چسبانده بودم و حس کردم قطرهای روی زمین چکید… دست زدم، دیدم خون است.

جنگ ایران و عراق در شهریور ۱۳۵۹ با حمله ارتش بعثی به مرزهای ایران آغاز شد؛ همان جنگی که صدام حسین، رئیسجمهور وقت عراق، با غرور اعلام کرده بود: «سه روزه تهران را میگیریم!» وعدهای که به گور رفت، اما خاطراتش هنوز در ذهن کسانی زنده است که میان آتش و خون، از خاک وطن دفاع کردند.
یکی از آن مردان، جانبازی است حدوداً هفتاد ساله، که پس از چهلوچهار سال سکوت، مرا در خانهاش پذیرفت ــ با خندهای صمیمی و شرطی ساده: نامش جایی برده نشود.
میگوید: «در جبهه همه ما را “عبدالله” “بندۀ خدا” صدا میزدند؛ شما هم همین بگویید.»
با احترام پذیرفتم، و گفتوگو آغاز شد.
زخمی از تبار باور
در دومین حضورش در جبهه، گلولهای سرش را شکافت و چهار ترکش به شانه، پهلو، زانو و پا نشست. سه ترکش هنوز در بدنش جا خوش کردهاند. لبخند میزند و میگوید: «هدیه خداست، دکترها گفتند ضرری ندارد.»
انتخابی بیبازگشت
از او پرسیدم چرا تخریبچی شد؟
با صداقت پاسخ داد: «وقتی گفتند رشتهای هست که معمولاً راه برگشت ندارد، دست بلند کردم. تخریبچی یعنی کسی که مینها را خنثی میکند تا راه برای دیگران باز شود. ما جلوی خط حرکت میکردیم، درست روبهروی مرگ.»
شب عملیات، آسمان منورها

شبی از بهمن، در عملیات “والفجر مقدماتی”، زمین سرد و آسمان لبریز از نور منورها بود. تا نیمه شب در چالههایی که برای در امان ماندن از ترکش کنده بودند، آرمیدند.
عبدالله میگوید: «در تاریکی، آرام پیش میرفتیم. ناگهان منور آسمان را روشن کرد و فرمانده فریاد زد: دراز بکشید! تیرها درست از بالای سرمان میگذشتند. صورت به خاک چسبانده بودم و حس کردم قطرهای روی زمین چکید… دست زدم، دیدم خون است. گلوله کلاه کامواییام را سوراخ کرده بود؛ اگر دو سوراخ زده بود، حالا نبودم.»
مینها و مرگ، در چند قدمی

با فرمان پیشروی، وارد کانالی خشک شدند. تیربار دشمن از بالا میکوبید. به میدان مین که رسیدند، عبدالله سیم باریکی دید که منوری به آن وصل بود. میدانست اگر قطع شود، روشنایی جانشان را میگیرد.
با تجربه تخریب، به نیروهای پشت سرش گفت دو متر فاصله بگیرند. زانو زد و با نفسهایی شمرده، منور را خنثی کرد. بعد با گروهش به سمت سنگرهای دشمن پیش رفتند.
لحظاتی بعد، احساس درد شدید در زانوی چپش کرد: «آنقدر درگیر بودم که نفهمیدم ترکش خوردهام.»
تانکِ خاموشِ بعثیها

در خط مقدم، تانکی در کمین بود و بیوقفه آتش میریخت. رزمندگان مسلسل گرفتند، اما بیفایده بود. عبدالله چشمش به دریچه باز تانک افتاد.
«نارنجک را گرفتم، فریاد زدم بچهها پناه بگیرید، و پرتابش کردم. چند ثانیه طولانی گذشت، بعد انفجار! تانک منفجر شد، شعلهها شعاع گرفت، صدای “اللهاکبر” از همه بلند شد.»
پنج زخم، یک نماز
عبدالله در ادامه با آرامش میگوید: «نشسته بودم خشاب را پر میکردم، حس کردم کمرم خیس شده. دوستم گفت خونی است، ترکش خوردی. خون زیادی میرفت، باند بست و کمکم کرد تا به عقب برگردیم.»

در میان زخمیها، چهرهی یکی را هیچکس فراموش نکرد؛ ترکشها روی صورتش نشسته بود، نمیشد دهانش را دید. نفسش به سختی بالا میآمد.
با رسیدن آمبولانس، زخمیها را منتقل کردند. در راه برگشت، یکی از رزمندهها گفت: «وقت نماز صبح است، بخوانید حتی با لباس خونین.»
عبدالله لحظهای سکوت کرد و با چشمان خیس ادامه داد:
«با همان لباس، بیوضو، روی صندلی آمبولانس نماز خواندیم. چه نمازی بود… خدایا نماز عشق را از ما قبول کن.»
این روایت نه فقط خاطرهای از جنگ است، که یادآور ایمان مردانیست که مرگ را دیدند و باز لبخند زدند. عبدالله یکی از هزاران “بنده خدا” آن روزهاست؛ گمنام، ولی همیشه زنده در حافظه این سرزمین.
فرهنگی25 بهمن, 1404
فرهنگی25 بهمن, 1404
رستاخیز افضلی: ذوب بدهیها – و اینک پرواز ذوبآهن! – پایگاه خبری پارسیان امروز: […] به گزارش پارسیان امروز؛ این نشست که در تالار آهن شرکت برگزار شد، نه تنها گزارشی از دستاوردها بود، بلکه وعدهای برای بازگشت ذوبآهن به روزهای اوج تولید و سودآوری به شمار میرفت. […]
حمید صادقی: ممکن است ادامه گفتگو در این شرایط هنوز راحت نباشد ولی تا زمانی که بتوانیم به دیالوگ ادامه دهیم، در تلاشیم که به درکی از دیدگاه دیگری برسیم
کاسپین: برخی از الگوهای شخصیتی که به شکل مرسوم، روبروی هم تلقی میشوند عبارتند از: ریسکپذیرها در مقابل کسانی که محافظهکارند
محسن احمدی: موضوعاتی مثل گفتگو در مورد خانواده، سرگرمیها، فیلمها، ورزش و… از جمله این موارد هستند که عموما میتوان در دل آنها نقاط همگرایی را پیدا کرد.