نویسنده کتاب “یکصد حکایت” با تخلص “شیدا” استاد حوزه ودانشگاه، این داستان را به شعری زیبا وهنرمندانه بیان کرده که به علاقمندان تقدیم می شود.
یونـس اطهـر نگـر وصفـش بـه قــرآن باهنـر
الله الله تا نمایدنقش اعجازش به تاریخ بشر
*****
یونس است ودرهدایت همچوکوهی استوار
در رشاد و در سـداد خُـلـق بحری خوشگـوار
*****
گشته مدت ها براین منوال صیت شهپـرش
لیـک قومـش از پذیـرش در رکـود اسفلـش
*****
قوم خـود را وانهـاد و سـوی دریـا رهسپـار
چترغم برسرگرفت وشد سوی کشتی سوار
*****
رفت کشتی در میان مـوج بحـرش با شتاب
ناگهـان آمـد نهنـگـی روبــرو، کــم زن رکاب
حضرت یونس(ع) در شکم ماهی بزرگ
پس زدند قرعه به نام هرکه افتد طعمه اش
نقش اعجاز خدا بین، یونس آمد لقمه اش!
*****
ذکر وتسبیحش نبودی، گربه قلب آن نهنگ
می نمودی تا قیـامـت در دل ماهـی درنـگ
*****
قوم یونس چون که دیدند ظلمت ابـرسحاب
سایه افکنده به کوه ودشت وصحرااین نقاب
*****
جملگی رفتند سوی عالم فرزانه خود باشتاب
که خطر نزدیک گشتـه چـاره ای بنمـا صـواب
*****
گفت آن عالم به سرعـت رو به صحـرا پانهید
کودکان و مادران، فریـاد و شیـون سر دهید
*****
پس بلا شـد مرتفـع زان قـوم در کیـن وعناد
رحمت و هم رافت حـق بیـن رشـاد اندر بلاد
*****
از خـدا خواهـیـد تـا دفـع بـلا گــردد نگـیـن
هم به کودک رحم آرد،هم به پیروهم حزین
*****
قـوم یونـس آمدند، انـدر طـواف و جستجو
یافتـنـدش با مـلائـک در سـریـر و گـفتـگـو
*****
پـس به روی چـشـم آوردنـد تـا دولـت سرا
تـا کـه مـردم را رهــا بیـنــد ز دام اشـقـیــا
*****
یونس آمدقوم خود را دید همچون لاله ها
پرچـم توحـیـد را بــرده به عـرش خانـه ها
داستان حضرت یونس (ع): لطف خدا بین استغاثه را پذیرفت و نعمتش افزون کرد
شکر ایزد، دست ها را بـرد سـوی آسمـان
حمد باری، که رهائی یافتند، ز اهریمنـان
*****
بین جمال حق، شگفتـا زیـن سحـاب ازکیا
گشته “شیـدا” مات و مبهـوت جـلال انبیـا
سروده: “شیـدا” ۲۸/۷/۱۴۰۴ هـ.ش.
************
ادامه داستان حضرت یونس علیه السلام
ابن بابویه در مورد علت نامگذاری این پیامبر الهی گفت:
چون برقومش غضب کرد و ازمیان ایشان بیرون رفت، به پروردگار خود “انس” گرفت، وقتی بسوی قوم برگشت “مونس” ایشان گردید و “یونس” نام گرفت.
رسالت حضرت یونس(ع)
شهر نینوا در منطقه موصل(در عراق کنونی) پایتخت دولت آشوریان بود. این دولت قدرت و استیلای خود را بر بیشتر کشورهای آسیا گسترش داد.
نینوا در آن دوران، از غنیترین و بزرگترین شهرهای مشرق زمین محسوب میگشت و دارای جمعیتی بیش از صد هزار نفر بود.
فراونی نعمت و ثروت بی حد و حصر، مردم آن سامان را به وسیله انجام کارهای ناروا و گناهانشان به ورطه گمراهی کشاند.
خداوند-یونس(علیهالسلام) را به سوی آنان فرستاد. یونس(ع) در سی سالگی به نینوا رفته و دعوتش را آغاز نمود.
وی آنها را به ایمان به خدا، توبه و بازگشت از گناهانشان دعوت میفرمود: ولی آنان برانجام کارهای خود پافشاری کردند.
سی و سه سال از آغاز دعوتش گذشت، اما هیچکس جز دو نفر به او ایمان نیاوردند.
یکی از آن دو نفر دوست قدیمی یونس(ع) و از دانشمندان و خاندان علم و نبوت به نام «روبیل» و دیگری عابد و زاهدی به نام «ملیخا» بود.
هنگامی که آنها دعوت یونس(ع) را نپذیرفتند و همچنان بر بیایمانی خود پافشاری کردند، آن حضرت تصمیم گرفت مردمش را مورد نفرین خویش قرار دهد.
«روبیل» به آن حضرت میگفت:
قومت را نفرین مکن، زیرا که خداوند هلاکت آنها را نمیپسندد، ولی «ملیخا» با تصمیم یونس(ع) هم عقیده بود و میگفت: نفرین کن بر ایشان.
آن حضرت سخن «ملیخا» را قبول کرد و آنها را نفرین نمود.
حق تعالی وحی فرستاد به سوی او که عذاب خواهم فرستاد بر ایشان، در فلان سال و فلان ماه و فلان روز.
چون وقت آن وعده نزدیک شد، یونس(ع) با «ملیخا» از شهر خارج شدند، ولی «روبیل» در میان مردم شهرش ماند.
چون-روز نزول عذاب شد، به مردم گفت: فزع و استغاثه کنید به سوی خدا، شاید که بر شما رحم فرموده و عذاب را از شما برگرداند.
گفتند: چگونه فزع کنیم، گفت:
بیرون روید به سوی بیابان، فرزندان را از زنان جدا کنید و میان شترها و گاوها و گوسفندان و فرزندان آنها جدایی بیندازید.
به آنها گفت: گریه کنید و دعا کنید، همه از شهر بیرون رفتند و چنین کردند. خداوند نزول عذاب قطعی را از آنان مرتفع ساخت.
کمی بعد از ساعت موعود
یونس(ع) به میان شهر بازگشت که نحوه هلاکت مردم را بنگرد.
اما با کمال تعجب مشاهده کرد کشاورزان در مزارع خویش مشغول کار هستند و اوضاع و احوال شهر بسیار عادی به نظر میرسد.
یونس(ع) از آنها پرسید که چگونه شد احوال قوم یونس(ع)؟ آنها یونس(ع) را نمی شناختند وگفت: یونس(ع) قومش را نفرین کرد دعای او مستجاب شد.
عذاب بر آنها نازل شد، پس ایشان جمع شدند و گریستند و دعا کردند و خدا رحم کرد ایشان را، و عذاب را از ایشان برگردانید.
اکنون ایشان به دنبال یونس(ع) هستند، که او را پیدا کنند، تا به او ایمان آورند.
قرار گرفتن یونس(ع) در شکم ماهی
یونس(ع) با شنیدن این سخن خشمگین شد و بدون اذن پروردگارش، شهر را ترک کرد و رفت تا به کنار دریایی رسید.
کشتیای را دید پر ازمسافر وبار ومیخواهد برود، پس یونس(ع) تقاضا کرد که او را سوار کشتی کنند، به او جا دادند، او سوارکشتی شد.
کشتی حرکت کرد، در وسط دریا ناگاه، ماهی بزرگی سر راه کشتی را گرفت.
ماهی دهان باز کرد، گویی غذایی میطلبید.
چون آن حضرت ماهی را دید ترسید، به عقب کشتی آمد، ماهی نیز به سمت او آمد، تا اینکه کار براهل کشتی تنگ شد.
سرنشینان کشتی گفتند: به نظر می رسد گناهکاری در میان ما باشد که باید طعمه ماهی گردد.
سپس آنها تصمیم گرفتند میان خود قرعه کشیده، تا به نام هرکس اصابت نمود، او را از کشتی بیرون اندازند. قرعه به نام یونس(ع) درآمد.
حتی سه بار قرعه زدند، هر سه بار به نام یونس(ع) اصابت نمود. یونس را به دریا افکندند، آن ماهی بزرگ او را بلعید.
زمانی که ماهی یونس(ع) را در کام خود فرو برد، خداوند به آن حیوان الهام فرمود، که به یونس(ع) آسیبی نرساند.
یونس(ع) در شکم ماهی که جای گرفت پنداشت از دنیا رفته است. لذا اعضای بدنش را حرکت داد، دانست که زنده است.
از این رو به سجده افتاد و عرضه داشت: پروردگارا جایگاهی برای پرستشت برگزیدم، که کسی در چنین جایی تو را ستایش نکرده است.
سپس چند روز همچنان در شکم ماهی به سر برد و پیوسته به ذکر و ستایش پروردگار میپرداخت.
پس از آن به عظمت الهی اعتراف کرد، و اقرار نمود در کاری که از او سرزده به خود ستم روا داشته است.
خداوند دعایش را مستجاب کرد و توبهاش را پذیرفت و به ماهی فرمان داد تا یونس(ع) را به ساحل ببرد و او را به بیرون دریا بیفکند.
خروج یونس از شکم ماهی
تابلو معرق داستان یونس پیامبر اثر استاد فرشچیان
یونس(ع) در حالتی از بیماری و خستگی، از شکم ماهی خارج شد.
خداوند درختی با سایه گسترده از نوع کدو بالای سرش رویانید، که میوه آن را میمکید و در سایه آن به سر میبرد.
موهای یونس، همه ریخته بود و پوستش نازک شده بود و تسبیح خدا میگفت و ذکر خدا میکرد در شب و روز.
چون بدنش قوت یافت و محکم شد و سلامتی خود را باز یافت، خدا کِرمی را فرستاد که ریشه درخت کدو را بخورد و آن درخت خشک شد.
خشک شدن آن درخت برای یونس(ع) بسیار سخت و رنج آور بود و او را محزون نمود.
خداوند-به او وحی کرد: چرا محزون هستی؟
اوعرض کرد: این درخت برای من سایه تشکیل میداد کِرمی را بر آن مسلط کردی، ریشهاش را خورد و خشک گردید.
خداوند فرمود: تو ازخشک شدن یک درخت، نه آن را کاشتی و نه آب دادی غمگین شدی، ولی ازنزول عذاب بر صدهزار نفر محزون نشدی؟
اکنون بدان که اهل نینوا ایمان آوردند و راه تقوی پیش گرفتند و عذاب از آنها رفع گردید، به سوی آنها برو.
یونس(ع) متوجه خطای خود شد و عرض کرد:
«یا رب عفوک عفوک» یعنی: خدایا مرا ببخش مرا ببخش، سپس به سوی نینوا حرکت کرد.
وقتی به نزدیک نینوا رسید، خجالت کشید که وارد شهر شود، چوپانی را دید نزد او رفت و به او فرمود:
برو نزد مردم نینوا و به آنها خبر بده که یونس(ع) به سوی شما میآید.
چوپان به یونس(ع) گفت: آیا دروغ میگویی؟ آیا حیا نمیکنی؟ یونس(ع) در دریا غرق شد و از بین رفت.
به-درخواست یونس(ع) گوسفندی با زبان گویا گواهی داد که او یونس(ع) است.
چوپان یقین پیدا کرد، با شتاب به نینوا رفت، و ورود یونس(ع) را به مردم خبر داد.
دستگیری چوپان راستگو
مردم که هرگز خبر آمدن حضرت یونس را باور نمیکردند، چوپان را دستگیر کرده و تصمیم گرفتند تا او را بزنند.
او گفت: من برای صدق خبری که آوردم برهان دارم. گفتند: برهان تو چیست؟ جواب داد:
برهان من این است که این گوسفند گواهی میدهد. همان گوسفند با زبان گویا گواهی داد، مردم به راستی آن خبر اطمینان یافتند.
قومش به استقبال حضرت یونس(ع) آمدند و آن حضرت را با احترام وارد نینوا نمودند و به او ایمان آوردند.
آنها در راه ایمان به خوبی استوار ماندند و سالها تحت رهبری و راهنماییهای حضرت یونس(ع) به زندگی خود ادامه دادند.
مدت غیبت یونس(ع) از میان قومش
حضرت-یونس(ع) چهار هفته از قوم خود غایب گردید.
هفت روزهنگام رفتن بسوی دریا به طول انجامید، یک هفته را درمیان شکم ماهی بود. یک هفته دربیابان زیرسایه کدو گذرانید ویک هفته هم صرف بازگشت مجدد به شهرش نمود.
منبع متن داستان: موسسه جهانی سبطین.
مطالب فوق الذکر در ۱۵ جای مختلف دارای “شرح ماخذ” است. برای اطلاعات بیشتر:
رستاخیز افضلی: ذوب بدهیها – و اینک پرواز ذوبآهن! – پایگاه خبری پارسیان امروز: […] به گزارش پارسیان امروز؛ این نشست که در تالار آهن شرکت برگزار شد، نه تنها گزارشی از دستاوردها بود، بلکه وعدهای برای بازگشت ذوبآهن به روزهای اوج تولید و سودآوری به شمار میرفت. […]
حمید صادقی: ممکن است ادامه گفتگو در این شرایط هنوز راحت نباشد ولی تا زمانی که بتوانیم به دیالوگ ادامه دهیم، در تلاشیم که به درکی از دیدگاه دیگری برسیم
کاسپین: برخی از الگوهای شخصیتی که به شکل مرسوم، روبروی هم تلقی میشوند عبارتند از: ریسکپذیرها در مقابل کسانی که محافظهکارند
محسن احمدی: موضوعاتی مثل گفتگو در مورد خانواده، سرگرمیها، فیلمها، ورزش و… از جمله این موارد هستند که عموما میتوان در دل آنها نقاط همگرایی را پیدا کرد.